يادآن روزها که بااسب والاغ

مي گرفتيم حال يکديگر سراغ

 
 

نان وکنگرکلگ ودوغي داشتيم

از نگاه هم فروغي داشتيم

چينه دور کپر بالا نبود

چينه چون ديواره حالانبود

 
 

درحريم خانه ديواري نبود

چرخ بي رحم اتومبيلي نبود

دورهم درزير پستوهاي تنگ

مي شنيديم قصه هي بس قشنگ

 
 

کومه هامان رنگ امروزي نبود

پيشه ما ثروت اندوزي نبود

نان وجو درکام ما بود انگبين

سفره مان سرشارازنان جوين

 
 

کاش مي شدروستايي مي شديم

فارغ ازدرد جدايي مي شديم